تبليغاتX
ساده دل


ساده دل

میگن  (  چی شده مگه؟! دنیا به آخر رسیده!؟ غصه چی و می خوری ؟! چیزی که این روزا زیاد ...!  )

چیزی نمیگم سکوت میکنم

اما توی دلم به خودم می گیم ( دیوونه ی کسی نیستند که اینارو میگن ) به خودم میگم چون مسئول جواب دادن به خودم هستم اما به دیگرون نه 

میگن  ( بی وفایی کرده! یک روز با تو هست یک روز با یکی دیگه !  )

چیزی نمیگم سکوت میکنم

اما توی دلم به خودم می گیم ( من بی وفایی کرد نه اون .بیش از یک روز و دو روز و سه روز با من بود ) به خودم میگم چون مسئول جواب دادن به خودم هستم اما به دیگرو ن نه

میگن  (  دوستت نداشت؟! یکی دیگرو دوست داره!؟ )

چیزی نمیگم سکوت میکنم

اما توی دلم به خودم می گیم ( من دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت ) به خودم میگم چون مسئول جواب دادن به خودم هستم اما به دیگرو ن نه

میگن  ( ...  ) و میگن  ( ...  ) و میگن  ( ...  )  

میشکنم آخه منم آدمم اما چیزی نمیگم من فقط با تو، از تو و واسه تو حرف میزنم

یه عالمه حرف این و اون هست که سنگینی میکنه

یه عالمه تنهایی و بیخوابی هست که زجر میده

یه عالمه تحقیر ووووووووووووواسه یه شماره وا سه شنیدن یه نفس

یه بغض گنده 1سالی هست که راه گلوم و بسته

دارم خفه میشم بخدااااااااا

نوشته شده در 88/06/27ساعت 3:37 توسط M..B | |

نمی دونم کجایی !! نمی دونم چی کار میکنی!! نمی دونم خوبی یا...!! نمی دونم الان به چی فکر می کنی!! خیلی چیزهارو نمی دونم...

همین قدر می دونم که به من فکر نمی کنی و با من نیستی

اما اینو تو بدون که تا همیشه ی من ، لحظه لحظه ی تو ، توی قلب منه

نوشته شده در 88/06/18ساعت 20:48 توسط M..B | |

من از مهر میترسم

 از یاد زور جدایی

من از آبان می ترسم

 از یاد شب های انتظار

من از آذر میترسم

 از آب شدن  و تموم شدن شمع هایی که باید فوت شن

من از پاییز میترسم

من از این فصلِ بی مهرِ ملال انگیز میترسم

تو را بیگانه کرد با من

مرا دیوانه کرد بی تو

نوشته شده در 88/06/17ساعت 2:33 توسط M..B | |

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه در دلم انگار ! جای هیچ‌کس نیست؟؟

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست
نوشته شده در 88/05/11ساعت 12:59 توسط M..B | |

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

"دکتر شریعتی"

نوشته شده در 88/05/11ساعت 12:55 توسط M..B | |

نمي دانم چه گويم با تو اي معشوق ديوانه
نمي دانم چنان گويم تو را بس باشد اين نامه

نمي دانم كه گويم از اميد و عشق؟
يا كه گويم از جفاي روزگار زشت!

نمي دانم چطور گويم تو را از عشق پنهانم
نمي دانم چطور سازم تو را با خبر از حالم

نمي دانم چطور گويم كه اين قلب مجروحم
به درد آمده از دوري محبوبم

نمي دانم چطور گويم نرو از پيش من جانم
بمان و در برم باش و بخوان با قلب نالانم

نمي دانم بگويم "تو را من دوست مي دارم" ؟

بگويم يا نگويم را نمي دانم
من آگاهم به آن چه تا ابد در سينه ام ماند
كه ياد تو
كه عشق تو
نخواهد رفت از يادم
نوشته شده در 88/05/04ساعت 22:34 توسط M..B | |

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست ... به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم ... مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من  زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟  بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟
نوشته شده در 88/04/28ساعت 20:3 توسط M..B | |

دلم گرفته دلم میخواد بنویسم اما چند دقیقه هست نمیدونم چی بنویسم

بغضم گرفته...

فقط برام سکوت مونده.نمیدونم چی کار کنم نمیدونم چیو بنویسم که قبلا ننوشتم

الان به این فکر افتادم به روزای اولی که وبم و ساخته بودم و چه جوری می نوشتم آره خیلی عوض شدم

اون وقتا اگر می خندیدم واقعا از ته دل می خندیدم اما این روزا اصلا خنده هام از دل نیست... اصلا شوخیم نمیاد

اون روزا اگر مینوشتم با عشق مینوشتم می دونستم کسی که می خواستم بخونه میخوند اما امروز حتی نمیدونم میخونه یا نه!....

اون روزا از دوست داشتنم ار عشق و واسه اون مینوشتم اما الان از بغض از دوری از تنهایی از فراموشی از ندیدن کسی که دلیل زندگیم هست دارم دیوونه میشم

خسته ام اما خوابم اصلا نمیاد...   رپ گوش میدم اما غمگین... ( ) خواستم تیکه هایی از رپ و که گوش میدم بنویسم اما بیخیال شدم

ددیوونه کسی بودن خیلی سخته .. شنیده بودم اما باورم نمیشد ... اما آره باورم شده خیلی وقته

 (دلم میخواد بنویسم اما هی میگم به خودم ننویس میگن بی جنبه هست و چه میدونم ... آخه وبم واسه چیه!!! آخه اگر اینجا ننویسم میترکم آخه اگر واسه خودم واسه دلم واسه اینکه یکم خالیشم باید بنویسم... آخه نمیتونم ننویسم چیزی ندارم جز تنهایی جز تصور جز فکر جز ... اینو نمیخوام از خودم بگیرم )

یه چیز جالب امروز شنیدم یکی از خودم بزرگتر هست.گفت که عشق مثل چسب میمونه اگر به بار چسبوندیش و خواستی دوباره بکنیش و جای دیگه بچسبونیش نمیچسبه به خوبی

جالب بود خیلی واسم این توصیف جالب بود

چند ساله پر از این عشقم فراموشی که!!!! اگر عاشق باشی نیاز نیست بنویسم درک کردنش واسه کسایی که عاشق هستن سخت نیست . میدونم خیلی باید بگزره اینجوری شاید چند برابر این مدت

فقط نمیدونم دیگه با کدوم جون و با کدوم صبر.تا کی میشه عشقو ندید تا کی میشه؟؟؟

نمیدونم خودش عاشق بود یا نه؟ یعنی اونم درک میکنه!!! نه اگر میکرد...  

شاید دلیل دوری خودمم شاید باید فراموش کنم شاید ... اگر خودش عاشق باشه میدونه که این شاید ها معنی نمیده واسه کسی که با دیگری زنده هست و زندگی میکنه .نه!!!

کسی که با دیدن عشقش دیوونه میشه این دلیل که دوری به نفع عاشق هست و فراموشی معنی نمیده چون از قدیم که گفتن عشق عاشق با ندیدن کم نمیشه اما حصرت دیدنو روزا و شبا یکی شدن دیونه میکنه آدمو

کاش... کاش... و ۱۰۰۰ کاش ... کاش روز آخر اونقدر نگاهش میکردم تا الان کمتر محتاجش باشم کاش

بیخیال یا حق

نوشته شده در 88/04/19ساعت 1:39 توسط M..B | |

خدایا خیلی دلم گرفته

چرااااااااااا؟؟؟؟  آخه خدایا تا کی؟

خدایا اگه عشق اینه اگه عشق و با جدایی و دوری معنی می کنند چراا به وجود اوردی؟؟؟؟

خدایا بزرگتر و حکیمتر از اونی که بدی بنده هاتو بخوای

آره بدی

نه واسه آدم خواب میزاره نه زمان نه مکان نه...  خدایا دیگه صبر ندارم دیگه نمی تونم

امید!!!؟؟؟ تا کی؟؟؟ تا چه حد؟ چند شبو آدم میتونه با دل گرفتگی و ناراحتی و چشم اشک بخوابه؟؟؟ خواب ببینه ..و ...

تو که مخلوقم هستی میدونی!!!نه!!!

فراموشی؟ به چه قیمتی؟؟ اصلا میشه؟ خدایا اگه میشد تا این حد نمی کشید کارم!!نه!!!

تو بگو چی کار کنم؟ چی کار باید می کردم که نکردم؟ چی کار نباید میکردم که انجام دادم؟

از سر درد دارم میترککم 

از بغض دارم خفه می شم

چیزی بگو

راحتم کن

ایمان ندارم؟؟ اگه نداشتم چند سالی میشد که این دنیا نبودم نه؟؟؟

چند ساله به خودم میگم ... حکمته؟ صبر کن؟ خدا بزرگه؟ بدی بندش و نمی خواد؟ و ...

باید چیزی و ثابت کنم که نکردم ؟ عشقم و؟ ایمونمو ؟ چیو؟ دیگه به چه قیمتی؟ خدایا بریدم

دوست داشتن که جرم نیست نه؟؟ هست؟؟؟ چرا معنی عشق و دوست داشتن واسه من شده تاریکی و شب و سر درد و خواب دیدن و حسرت و دل تنگی و بغض و اشکایی که با تصور تصویر محوی که تو ذهنمه چشمو میگیره اما نمیریزه

دارم دیوونه میشم

این سوال ها چرت بود خدایا؟ یا واقعیت؟ دیگه خودمم نمی شناسم

یکم نفسم باز شد

آخه خدایا ... خیلی دلم پز ار حرف هست اما به اندازه همین نفسی که الان باز شد میزارم فعلا تو دلم بمونه

خدایا شاید باورت نشه اما تازگی ها  از خوابیدن میترسم از بیرون رفتن میترسم از خودم میترسم

آره اما باز عشقی و که تو دلم دارم به همه اینا ترجیح میدم چون

زندگی میکنم و میسازم به همه اینا

می خوابم و میزنم به تاریکی و بهش فکر می کنم   

چون دیوونشم

چون دوسش دارم 

نوشته شده در 88/04/11ساعت 0:44 توسط M..B | |

بی قرار توام

و

در دل تنگم گله هاست

 آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست

نوشته شده در 88/04/10ساعت 21:15 توسط M..B | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست